دفتر غزلهایم

مترسک

 

شدم مترسک باغی که کلاغهای نترسیده

هنوز دورو برم هستند وَ میوه های پلاسیده

 

درخت سایه ی من هرگز در آفتاب نمی رقصد

که برگ و شاخه ی خشک اش را نگاه تیز ِتبر چیده

 

به چشم ساده ی خوش بینم که آرزوش عدالت بود

کلاف ِساحره  ، ماری شد به دور ِمعجزه پیچیده

 

نمازخانه ی دردم شد دلی که: پر شده از کینه -

- نیازمند حقیقت بود و از خدا نهراسیده -

 

شکوه رفته به خوابم را چگونه بی تو کنم بیدار

شده هزاره ی دوم که به جرم بدرقه خوابیده  

 

به لطف چشمه ی خورشیدُ حریر برفی باران زا

امید رویش نو بستم به  بذرهای چروکیده

 

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html

 

   عمادالدین مشایی - ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

ممنون که آمدی

ممنون که آمدی

 

تا در مسیر رفتن ِما عشق ناپدید

شد، با هجوم باد مخالف که می وزید

  

بذر درخت تازه شدن بارور نشد

تا گاو پسگرا ی زمین داشت می چرید

 

در ذهن باغ ، زخم مترسک نشسته بود

وقتی کلاغ قصه به هر شاخه می پرید

 

حتی حباب هم نشده ، محو شد خیال

از بس کشید صورتی از ماضی بعید

 

وقتی که سایه ها همگی پابرهنه اند

گوش من و تو پر شده از لرزه های بید

 

ممنون که آمدی نفسم داشت می گرفت

پشت غروب پنجره ی خیس و نا امید

 

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

لینک شعرم در مجله ی ادبی هجوم

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html



 

   عمادالدین مشایی - ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

آدامس فلسفه با طعم تلخ منطق

آدامس فلسفه و با طعم تلخ منطق

 

آدامس فلسفه در بسته های کاغذی و غروب دائمی مرغهای پر کنده

صدای صامت ریزش که نقطه چین شده یی سقوط کرده به پایین کوه پرونده

 

چه تلخ شد شکلاتی که طعم منطق داشت فقط به خاطر اینکه نمیشناسندش 

چقدر بی سر و ته شد نگاه صفحه کلاچ به حس خستگی جا نرفتن دنده

 

شکسته های خیالی که باورش رفته به زیر چرخ توهم گرفته ی ذهنش

و قبض روح شده بعد ازاینکه می بیند شکوه مهریه او را نموده راننده 

 

فرار کردن پروانه های بیچاره که پیله ها قفس باید است بر تنشان

اگرچه خصلت ابریشمی شدن دارند ولی به جرم پریدن همیشه بازنده

 

چقدر داخل و اطراف جاده تاریک است و خط کشی نشده بد مسیر سرگردان

نگو بخاطر اینکه فقط دوپا داری شدی نجیب تر از هر خدای بخشنده

 

نگفته ها همه از من نوشته می خواهند چگونه ثبت کنم نانوشتنی هارا

چقدر گریه بکارم به چشم این کاغذ که تیغ آه بریده گلوی خواننده

 

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html

 

 

   عمادالدین مشایی - ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

شکست از دوری

شکست ِ از دوری

 

بیا بیا که شکستم داد نبرد دائم این دوری
چقدر چای بریزم در نگاه خسته ی این قوری

هوای ابری پاییزم فقط گرفته نمی ریزم
و قطره های شباویزم نمی چکند که اینجوری

شدم حکایت گردابی که غرق کرده مرا در خود
که دست فاصله پیچیده سرم به پیچک انگوری

بزن به زخمه ی ناسازم نظام پرده ی سازم باش
و کوک کرده و بنوازم شبیه قطعه ی سنتوری

خدای حوصله تب کرده و لرزه ها کدئین خورده
چقدر بی تو کم آورده دچار ِ حالت مخموری

تمام ترس من از این است که با حضور تو دلتنگی
مرا به گریه بیاندازد بدون علت و منظوری

و بیت آخر این قصه بدون هیچ دلیلی بود
نگو که حکم غزل این است و یا بخاطر مجبوری

 

 

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

 ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html

 

   عمادالدین مشایی - ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

حضور ماندگار

حضور ماندگار

 

احساس می کنم به خدا با حضور تو

نزدیکتر شدم و به لطف شعور تو

 

هرجا خداست عطر تو هم در وجود من

پر می شود بخاطر لطف عبور تو

 

هر لحظه ام به رنگ نجیبت درآمده

خورشید گونه است نشان ظهور تو

 

نقشی شدم که شکل تمنا گرفته است

در قلب پاک آینه ی بی غرور تو

 

زیباترین ترنم یک عاشقانه یی

وقتی که باعثش شده درک مرور تو

 

حالی که در صلابت موسیقی من است

تنها بداهه یی است درآغاز شور تو

 

ای بهترین گواهی گویای عشقم از

آگاهی بدون منم های نور تو

 

بــا نبض ثانیه ضربــــان نیاز من

در قید حالتی است هماهنگ جورتو

 

دیگر مجال گفت و شنودی نمی دهد

دیـــدار مــــاورای فیزیک بلور تو

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html

 

   عمادالدین مشایی - ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

زادروز یک قدیس

زادروز یک قدیس

 

 

همیشه با منی اما هنوز دلتنگم

برای داشتنت با همیشه در جنگم

 

برای اینکه بگوید چه حالتی دارم

کتاب ِواژه ندارد زبان فرهنگم

 

چه حال و روز عجیبی است با تو بودنها

در آسمانم و انگار همچنان لنگم

 

تویی که  پیرهنی از بهار می پوشی

به اینکه خصلت پاییز برکَند رنگم

 

دوباره زاده مرا مادرانه ی عشقت

که حس معرفت از تو گرفته آهنگم

 

تمام جلوه ی تو از خداست می دانم

درون آینه ی قلب مملو از زنگم

 

رسیده یی که همیشه مراد من باشی

زمردی شده از ذات مریم ات سنگم

 

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html

 


   عمادالدین مشایی - ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

شعور شعر

شعور شعر

 

لبی که از تو بگوید غزل نهال وجودش

شراب شعر الهی شده حلال وجودش

 

چه افتخار بزرگی نصیب بند گی اش شد

 کسی که قید خدا را نموده مال وجودش

 

عزای قافیه دارد فقط برای سرودن

همان که فکر ردیف است در خیال وجودش

 

خمیر مایه قالب اگر درست نباشد

چگونه شکل بگیرد نشان کال وجودش

 

ضرورت است یقین به وجود جبر و اراده

برای حل معما نه احتمال وجودش

 

نگارخانه ی هستی گرفته رنگ تعلق

به جلوگاه شکوهی از اتصال وجودش

 

بریز بیت و بندی تو از سروده ی حکمت

به جام شعر شعورم و اختلال وجودش

 

 

 

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

 ثبت شده در سایت شعر نو 

 http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html


   عمادالدین مشایی - ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

کمـــال

کمــال

 

اگر بگویم بمان همیشه که با تو باشم زیاده خواهم

بدان که مبنای اختیاری اگرچه تنها تویی پناهم

 

تو بهترین شکل انتظاری به روی هر بومی از کشیدن

و خوشترین رنگ ماندگار از نگاه نقشی خدا گواهم

 

شده پل ارتباطی ما نهایت حس عاشقانه

که باعث کل کائنات است و درک آن انتخاب راهم 

 

تمام ذرات بودن من به گفتگو با تو می نشیند

که جز تو حرفی نمانده باقی نه بر زبانم نه در نگاهم

 

ستاره ی بخت من رسیده به اوج بی حّد آسمانش

وسر به مهر زمین کشیدم برای شکرت به سجده گاهم 

 

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html

 


   عمادالدین مشایی - ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

خاطره ی ماندگار شب

خاطره ی ماندگار شب 


 

صدای آمدنت را سکوت شب فهمید

و ماه تاکه تورادیدروبه من خندید

ستاره ها همه با گامهای تو همراه
که داشت روی زمین غرق ناز می رقصید

پر از نیاز تو بودم و چشم در راهت
که نبض بوسه ی قلبت به گوش من پیچید

چه لرزه های شدیدی گرفت پاهایم
همینکه دست ِمشام ِمن از تنت گل چید

پناهگاه ِوجودم تمام آغوشت
شد از صداقت حسی که در نگاهت دید

هزار ، بیت ِغزل از تبسمت می ریخت
به روی دفتر شعری که از تو می پرسید

رسید صبح و تو رفتی و بعد تا امروز
ندارم از تو خبر هیچ و آه از خورشید

کتاب خاطره غش کرده است از آن شب
که تا به حال چنین عاشقانه یی نشنید



▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html



   عمادالدین مشایی - ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۸ فروردین ۱۳٩۱

چـــــرا ؟

چـــــرا ؟!؟!؟!

 

با اینکه نزدیکی به من فرسنگها دوری چرا؟
هستی کنارم هم اگر انگار مجبوری چرا؟

وقتی نگاهت می کنم ، با ماهی حوض دلت
توی خیال دیگری همواره در توری چرا؟

دیگر ندارم باورت پژمرده ی کالم نکن
در چیدنم از قلب خود بدجور ناجوری ، چرا ؟

این دست و آن دستش نکن آسوده حرفت را بزن
هنگام صحبت کردنت بیهوده رنجوری چرا؟

بوی خیانت کردنت توی مشامم پر شده
ازبسکه وقتی می رسی دنبال بلغوری ،چرا ؟

حتی برایم ارزشی دیگر ندارد ماندنت
از پیش چشمانم برو دنبال دستوری چرا ؟



▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html

 


   عمادالدین مشایی - ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱٧ فروردین ۱۳٩۱

هبوط

هـبوط

 


ای فلسفه ی واقعه ی بود و نبودم
پیوسته به تو وصله شده بند وجودم

ای منطق با قاعده ی عشق حقیقی
پژواک حضور تو شده گفت و شنودم

ای حکمت مطلق که شدی باعث هرچیز
تا پلک زدی من به جهان چشم گشودم

ای آگهی ذهن من اندازه ی قطره
از وسعت دریایی ات این بوده حدودم

مس ماندم و عشق تو فقط گَرد طلا را
در مایه نپاشیده به هنگام فرودم

حالا چه کنم با نفَس آه گرفته
در آینه ی خاکی خود وقت سجودم




▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html

 


   عمادالدین مشایی - ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱٧ فروردین ۱۳٩۱

خاموشی

خاموشی

 

 

خبراز خودم 
ندارم
شده تا همیشه خاموش
من و مشعل وجودم
و
به خاطرت فراموش

فقط از تو دور بودن
نشده
تمام دردم
نشَنیدن از تو
کرده
کر و لالم از بناگوش

مَیَعان آه من را
تو
به گونه می چکانی
به بخار دل
همینکه
برسد
به نقطه ی جوش

تو به سینه ام
شدی حک
و
به باورم
زمانی
که چنان
گرفته بودم
همه حجم تو
درآغوش

و روند این غزل
تا
به کجا
ادامه دارد ؟
که اگر
بگویم الآن
تو بدان
که رفتم از هوش


 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html




   عمادالدین مشایی - ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱٦ فروردین ۱۳٩۱

پانسمان رسیدن

پانسمان رسیدن


بامن بمان تا از زخم دنیا تنها نمیرم
یا خون بهای خودخوردنم را ازتو نگیرم

چسب سکوت لبهای سردم کرده عفونت
که، پانسمانی از بوسه هایت را ناگزیرم

سبزینه های باغ رهایی زردی گرفته
خورشیدش آخر رگ می مکد تا وقتی اسیرم

یک بار دیگر بامن بیا تا آزاده باشم
شاید که فردا حتی نبینی حس اخیرم

خودخواهی ام را باید ببخشی ای بهترازمن
دهلیز عشقت اجبار سختی شد در مسیرم
  


 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html



   عمادالدین مشایی - ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ٢٥ بهمن ۱۳٩٠

خدارو شکر

خدارو شکر

 

 

خدارو شکر که با من همیشه می مانی

وگرنه هر نفسم بی خود است مجانی

 

پلی که بین دلم با خداست بی تردید

تویی و علت آن را خودت نمی دانی

 

شکوفه های نگاهت بهار دائم من

چه در هوای بد و گرم یا زمستانی

 

شبیه جلوه ی خورشید می شوی حتی

به زیر چادر شبهای سرد ِ بارانی

 

نمازخانه ی قلبم نماد بودن توست

که سر گذاشته بر سجده گاه ربانی

 

عبور ثانیه ها با حضور تو تند است

چه خوب بود اگر که نمی شدند آنی

 

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html




   عمادالدین مشایی - ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱٥ بهمن ۱۳٩٠

امشب - اگر - شاید

امشب - اگر - شاید

 

امشب اگر بیایی و اینگونه سر کنی

- چشم تمامِ پنجره ها را- که تر کنی

 

زیر نگاه خواهش ماه و ستاره ها

حتی برای ثانیه یی هم گذر کنی

 

وقت ِعبور ِچرخ ِخیال ِشبانه ام

یک بار هم اگر شده با من سفر کنی

 

هنگام پخش ِمستندِ عاشقانه ام

گاهی به آن سکانسِ " تمنا"  نظر کنی

 

شاید دل تو سوخت برایم و دفعه یِ

دیگر برای بودن با من خطر کنی

 


▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html



   عمادالدین مشایی - ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱٤ بهمن ۱۳٩٠

ایستگاه سرگیجه

 

ایستگاه سرگیجه 

 

مرور می شوم ولی گناه ِتازه می کنم

مدام ازدوباره اشتباه ِتازه می کنم

 

چقدر خسته می شوم و از روند دائمی

که برهمین دوگانگی نگاه ِتازه می کنم

 

پناهگاه فلسفه شکنجه گاه می شود

به منطق شکسته یی که گاه ، تازه می کنم

 

حضور اختلاف شد دلایلی که در سرم

همیشه از وجودشان گواه ِتازه می کنم

 

چگونه ؟ بگذرم ازین هزارتوی بی نها

یتی که در قضاوتش کلاه ، تازه می کنم

 

و در عبور از مسیر باید و نبایدی

که تا به خود رسیدن ایستگاه،تازه می کنم

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html

 

 

   عمادالدین مشایی - ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; ٦ بهمن ۱۳٩٠

به دست خود کفنم را بپیچ و در حریر کن

 

به دست خود کفنم را بپیچ و در حریر کن

 

بلور تنُگ دلم را تو  خردو خاکشیرکن

بریده شیر وجودم اگر شده پنیر کن

 

شرایطم شده دردی که می کشم بخاطرت

بیا و مابقی ام را تو از دوباره قیر کن

 

تمام روز و شبم شد تناوب دوگانگی

میان این همه اما شدم نماد "گیرکن"*

 

به بند کرده تنم را جنون بی تعادلی

نگاه سنگی خود را به من در این مسیر کن

 

در انتهای خیابان قسمتی که ساختی

اگرچه می دوم اما مرا بکوب و زیر کن

 

حک ام بکن به تن سنگ تیره یی ولی فقط

به دست خود کفنم را بپیچ و در حریر کن

 

* گیر کن = به معنی گیرکننده استفاده شده است .

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html

 


   عمادالدین مشایی - ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ٥ بهمن ۱۳٩٠

ایکاش می شد بخت را واکسینه کرد

 

ایکاش می شد بخت را واکسینه کرد

 

-روح مرا زندانی ِخود کرده در بند جنون  

انگار دارد می کـَند مغر مرا با نیشگون

 

بیزارم از همراهی و دردآفرینی هایتان -

ای لحظه های بی خود ِ تاریک و سرد و بد شگون

 

از بس که تنها مانده ام با سایه حرفم می شود

آیینه چنگم می زند با چشمهای غرق خون

 

دیوار ذهنم پر شده از عکسهای مثل هم

از متن های ثابت و اشعار پشت کامیون

 

با نقشه های دائم در رفتنم لبریز شد

ظرف شکستم پشت هم سمت رهایی تاکنون  

 

ایکاش می شد بخت را از بند بیماری جدا 

کرد از زمان کودکی مانند واکسیناسیون

 

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html



   عمادالدین مشایی - ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱٥ دی ۱۳٩٠

زمستان

 

زمستان

 

زمین هم مثل من از روی اجبار

دوباره رفته در لاک زمستان

سفر آغاز شد باید ببندم

برای رفتنم ساک زمستان

 

تو از پاییز می خواندی برایم  

که نافرجام بوده قسمت ما

ولی امروز فهمیدم که باید

 بریزم بر سرم خاک زمستان

 

میان ماندن و رفتن همیشه

ستیزی بوده و پایان ندارد

ندارم هیچ راهی هم برای

فرار از دست چالاک زمستان  

 

تمام وحشتم تنها شدن نیست

 ندارم طاقتش را تا ببینم

که تیغ یأس قلبم را بریده

به حکم تیز کولاک زمستان

.

.

.

صدای بوق ماشینی که آمد

برای بردنم بدجور پیچید

به گوش من که فریاد بلندم

شده پژواک غمناک زمستان  

 

خدا حافظ بهار جاودانم

جدایی ابتدای راه عشق است

اگر چه فاصله انداخت بین

 من و تو جبر سفاک زمستان  

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html



   عمادالدین مشایی - ۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱٥ دی ۱۳٩٠

رویای ازدواج

 رویای ازدواج 

 

آسمان سقف خانه ام بود و  

 فرشی از عشق رختخوابی که ..

 در خیالم تِلیت می کردم

نان خالی بدون آبی که ...

  

برگهای درخت ، مجانی

 دفتر شعرهای من می شد

 خود نویسم گُلی که پژمرده

 خُرد و مخلوط با لعابی که ...

  

گاهگاهی مرور می کردم

لحظه های قشنگ فردا را

 توی ذهنم ستاره می رقصید

 می شدم  مست از شرابی که...

  

از پدر یاد می گرفتم که :

دوست باشم بدون خودخواهی

با گذشتی که می کنم حتی

 شاد باشم از انتخابی که ...

  

در خیالات غوطه ور بودم

 تا رسیدم به خانه ی بختم

 پنبه شد هرچه رشته بودم با

 سرعت باد پر شتابی که  

  

تلخ شد با تمام شیرینی

 زندگی در دهان امروزم

مشکلاتی جدید پیش آمد

در دلم ریخت اضطرابی که

 

سقف رویایی خوش انگارم

ریخت بر واقعیت حالا

 خواب عشقی که دیده ام قبلن

هست تعبیر آن ، سرابی که ..   

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html

 

 

   عمادالدین مشایی - ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱٤ دی ۱۳٩٠

لعنت به زنگ ساعتم

لعنت به زنگ ساعتم

 

حتی به لبهای تو یک ، لبخند هم  تلخیده نیست

انگار اینجا هیچ کس بر گریه اش خندیده ، نیست

 

پیوندها ی محکمی از عشق می بینم فقط

در واژه نامه ها  چرا ؟ معنایی از "رنجیده" نیست

 

خط وفا بی نقطه چین تا بی نهایت می رسد

بوی خیانت ذره یی توی هوا پیچیده نیست

 

دزدی تجاوز خودکشی قتل و گدایی مرده اند

دنیای پشت پرده ها بر چشم ها پوشیده نیست

 

رسم عدالت کاملن دارد رعایت می شود

وقتی که حق مردمش در زیر پا مالیده نیست

 

حتی خدا را با یقین بی واسطه حس می کنم  

زیرا وجود مطلقش بر دیگری نامیده نیست

 

افسوس خوابم پاره شد لعنت به زنگ ساعتم

با گریه می دانم کسی مانند من نالیده نیست

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html



   عمادالدین مشایی - ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱٤ دی ۱۳٩٠

نقاشی

نقاشی

 

هرگز بدون تو دلم با سبز نقاشی نشد

حوض خیالم ماهی اش همرنگ با کاشی نشد

 

فواره ی چشمان من وقتی که رفتی باز شد

یک لحظه اما تاکنون راضی به کم پاشی نشد 

 

کفپوش زرد صورتم  دیگر همیشه خیس بود

چون دست من از خستگی مشغول فراشی نشد

 

افتاده بر روی زمین بومی که رویایش شدی

افسوس حتی نقطه یی دیگر از آن ناشی نشد

 

مانند سنگی سفت شد حالا خمیر ذهن من

مخلوط آب و چسب هم کردم که... ؛ " گو آشی " ، نشد !

 

من ماندم و فواره و حوض و مجال زندگی

هرچند عشقم لایق تقدیم پاداشی نشد

 

 ▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

 http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html

 



   عمادالدین مشایی - ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱٤ دی ۱۳٩٠

آرزو

آرزو

 

یخ ستاره بسته شد کنار ماه آرزو

گرفته رنگ یاس را غم نگاه آرزو

 

هوا هوای برده گی گناه  سرسپرده گی

کدام دست در بغل شود پناه آرزو؟

 

چه بوده در خیالمان که خورده اینچنین زمین

سوار اسب باوری که شد سپاه آرزو

 

نگاه انتظارمان چه بی بهانه خسته شد

که خواب مانده همچنان به صبحگاه آرزو

 

نشان اقتدار ما که با گذشته دفن شد

نتیجه ی سکوت بود و اشتباه آرزو  

 

دل از نه و نمی توان اگر کـَند رها شود

کسی که نا امید شد خدا گواه آرزو

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html

 

 

   عمادالدین مشایی - ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳ دی ۱۳٩٠

با رنگ قرمز می کشم دور تو ماژیکی

با رنگ قرمز می کشم دور تو ماژیکی

 

بازیگری استاد در ژانر رمانتیکی

مجذوب نقشت می شوی بسیار تکنیکی

 

در فیلم های تو سیاهی لشکرم اغلب

با فرم ثابت از سکانسی توی تاریکی

 

وقتی شکار تو شدم هرگز نفهمیدم

روی هدف آماده ی هرگونه شلیکی

 

بازیچه ی دست تو بودم سالها ، حالا

با رنگ قرمر می کشم دور تو ماژیکی

 

غیر از بدی در ذات تو چیزی نمی بینم

دیگر چرا هی بیخودی دنبال تفکیکی ؟

 

زیبایی ات دیگر پشیزی هم نمی ارزد

هرچند داری بهترین ماسک پلاستیکی

 

گمشو برو ، چون لایق بدتر ازین هایی

لعنت به تو لعنت به آن لبخند ماتیکی

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html


 

   عمادالدین مشایی - ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱٢ دی ۱۳٩٠

آزادی

آزادی

 

بریده سایه ی تیغت گلوی خواب آزادی

که قرمز شد لباس روشن مهتاب آزادی

 

به اشک کودکی در انتظار آب می ماند

حباب گریه ها بر گونه ی بی تاب آزادی

 

نشاط شعله ور در آزمون خواستن یخ زد

فقط عکسی شده انگار پشت قاب آزادی

 

چه بی انگیزه تــرشد شوق پرواز کبوترها

شکسته بالشان را شاید این قصاب آزادی ؟!

 

فضا تسخیر شد .جا مانده ایم انگار از دنیا   

" هنوز اندر خم  یک کوچه " در پرتاب آزادی

 

رهآورد ی که با خود داشت این مجموعه ی چندم !...

شبیه " بی خیالش " بود و  زد زیرآب آزادی  

 

 ▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html



   عمادالدین مشایی - ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۱ دی ۱۳٩٠

ساز مخالف

ساز مخالف

 

ساز مخالف می زنی سبکت چه وحشتناک شد

مضراب احساست چرا نسبت به من هتاک شد؟

 

چنگ نگاهت می زند بی وقفه چشم خواهشم

انگار نتهای من از قلب تو کلن پاک شد  

 

آنقدر فریادم زدی با زخمه های محکمت

در رفته کوک طاقتم بدجورر قلبم چاک شد

 

بی پرده حرفت را بزن من گوش هستم کاملن

هرچند مدتهاست "من" توی وجودت خاک شد

 

آهنگ شاد بودنت در گریه هایت گم شده

سهم من از این سمفونی یک قطعه استهلاک شد   

 

 ▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html


 

 

   عمادالدین مشایی - ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱٠ آذر ۱۳٩٠