خاطره ی ماندگار شب

خاطره ی ماندگار شب 


 

صدای آمدنت را سکوت شب فهمید

و ماه تاکه تورادیدروبه من خندید

ستاره ها همه با گامهای تو همراه
که داشت روی زمین غرق ناز می رقصید

پر از نیاز تو بودم و چشم در راهت
که نبض بوسه ی قلبت به گوش من پیچید

چه لرزه های شدیدی گرفت پاهایم
همینکه دست ِمشام ِمن از تنت گل چید

پناهگاه ِوجودم تمام آغوشت
شد از صداقت حسی که در نگاهت دید

هزار ، بیت ِغزل از تبسمت می ریخت
به روی دفتر شعری که از تو می پرسید

رسید صبح و تو رفتی و بعد تا امروز
ندارم از تو خبر هیچ و آه از خورشید

کتاب خاطره غش کرده است از آن شب
که تا به حال چنین عاشقانه یی نشنید



▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html



/ 2 نظر / 32 بازدید
لولی وش

عماد عزیز سلام غزل زیبایت را خواندم و مثل همیشه غرق در معنا و لطافت و ظرافت این غزل و سایر غزلهای منتشر شده در وبلاگت شدم . طبع و دانشت عالی ست و کارت که ما حصل این دو است عالی تر. مرحبا . تنها در خصوص بهم ریختگی ابیات طبق سلیقه ات ، اگر جسارت نباشد حرفی دارم. اینکه گریز کرده ای از ریخت نویسی ِ سنتی در غزل کاری ست بسیار ستودنی . چرا که مطمئنا هدفت القاء شکل خوانش درست تر ِ شعر و دریافت کامل محتوا توسط مخاطب حین ِ خوانش ، بر اساس آنچه مد نظر شاعر است بوده . همانطور که پیش تر ها منوچهر نیستانی دست به چنین ساختار شکنی ظاهری در شکل غزل نمود .با تمام موافقتی که با این شیوه برای خوانش صحیح تر غزل دارم ، اما با بهم ریختگی بی منطق غزل هم زیاد موافق نیستم . اگر نیستانی یا حتی بهمنی و گاها منزوی در اشعار خود دست به د ِ فرمه کردن ریخت ِ غزل زده اند ، هیچگاه اقدام به پراکنده و به قول عامیانه قیمه قیمه کردن فرم نکرده اند . رسید صبح و تو رفتی و بعد تا امروز ندارم از تو خبر هیچ و آه از خورشید به عنوان مثال در همین مصرعی که ذکر کردم . باید این به هم ریختگی یک حس فراتر از حسی که به صورت یکپارچه در بیت خوانده می ش

لولی وش ..ادامه

به عنوان مثال در همین مصرعی که ذکر کردم . باید این به هم ریختگی حس فراتر از حسی که وقتی به صورت یکپارچه در بیت خوانده می شود به بنده ی مخاطب بدهد تا بتوانم بهم ریختگی آن را قبول کنم . اما متاسفانه وقتی مصرع به این زیبایی را به توصیه ی شاعر با چنین خوانشی می خوانم ، حسی کمتر از آنچه که باید نصیبم می شود . حال یک مثال از بهمنی می آورم : نپرس تازه چه داری که هر دقیقه هر آن بگیر دست مرا و بخواه تا بسرایم مرا به قلب خود، این متن نانوشته ببر - تا - نه از حواشی از قلب ماجرا بسرایم اگر کمی دقت کنیم کاملا مشخص است که این توصیه بر چگونگی خوانش توسط شاعر چقدر به جا و اصولی ست . خدایی نکرده قصد ندارم بگویم کار شما غیر اصولی ست ، اما اگر قصد بر این است که تقلید نباشد و طرحی نو در انداخته شود ، باید پتانسیل آن را داشته باشد که سنت شکنی در طرح قبلی را توجیهی بر دلالت و منطق بیاورد. گستاخی ام را ببخش و نظراتم را تنها در حیطه ی دانش اندکم بدان . هر چند نادرست اما بگذار به پای جسارت تجربه کردنم همیشه درود .