شکست از دوری

شکست ِ از دوری

 

بیا بیا که شکستم داد نبرد دائم این دوری
چقدر چای بریزم در نگاه خسته ی این قوری

هوای ابری پاییزم فقط گرفته نمی ریزم
و قطره های شباویزم نمی چکند که اینجوری

شدم حکایت گردابی که غرق کرده مرا در خود
که دست فاصله پیچیده سرم به پیچک انگوری

بزن به زخمه ی ناسازم نظام پرده ی سازم باش
و کوک کرده و بنوازم شبیه قطعه ی سنتوری

خدای حوصله تب کرده و لرزه ها کدئین خورده
چقدر بی تو کم آورده دچار ِ حالت مخموری

تمام ترس من از این است که با حضور تو دلتنگی
مرا به گریه بیاندازد بدون علت و منظوری

و بیت آخر این قصه بدون هیچ دلیلی بود
نگو که حکم غزل این است و یا بخاطر مجبوری

 

 

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

 ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html

 

/ 0 نظر / 22 بازدید