زمستان

 

زمستان

 

زمین هم مثل من از روی اجبار

دوباره رفته در لاک زمستان

سفر آغاز شد باید ببندم

برای رفتنم ساک زمستان

 

تو از پاییز می خواندی برایم  

که نافرجام بوده قسمت ما

ولی امروز فهمیدم که باید

 بریزم بر سرم خاک زمستان

 

میان ماندن و رفتن همیشه

ستیزی بوده و پایان ندارد

ندارم هیچ راهی هم برای

فرار از دست چالاک زمستان  

 

تمام وحشتم تنها شدن نیست

 ندارم طاقتش را تا ببینم

که تیغ یأس قلبم را بریده

به حکم تیز کولاک زمستان

.

.

.

صدای بوق ماشینی که آمد

برای بردنم بدجور پیچید

به گوش من که فریاد بلندم

شده پژواک غمناک زمستان  

 

خدا حافظ بهار جاودانم

جدایی ابتدای راه عشق است

اگر چه فاصله انداخت بین

 من و تو جبر سفاک زمستان  

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html



/ 1 نظر / 18 بازدید
سامره حمیدیان

هرچند که زمستان داره تموم میشه و صدای گامهای پرطنین بهار رو میشه شنید ولی این از زیبایی کارتون و لذت خوندن غزل نابتون چیزی کم نمیکنه . راستش یکم جای حسرت داره برام که چرا مدتی از اشعار زیبای شما دوربودم و اینقدر دیر دارم میخونمشون