خاموشی

خاموشی

 

 

خبراز خودم
ندارم
شده تا همیشه خاموش
من و مشعل وجودم
و
به خاطرت فراموش

فقط از تو دور بودن
نشده
تمام دردم
نشَنیدن از تو
کرده
کر و لالم از بناگوش

مَیَعان آه من را
تو
به گونه می چکانی
به بخار دل
همینکه
برسد
به نقطه ی جوش

تو به سینه ام
شدی حک
و
به باورم
زمانی
که چنان
گرفته بودم
همه حجم تو
درآغوش

و روند این غزل
تا
به کجا
ادامه دارد ؟
که اگر
بگویم الآن
تو بدان
که رفتم از هوش


 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html




/ 0 نظر / 15 بازدید