نقاشی

نقاشی

 

هرگز بدون تو دلم با سبز نقاشی نشد

حوض خیالم ماهی اش همرنگ با کاشی نشد

 

فواره ی چشمان من وقتی که رفتی باز شد

یک لحظه اما تاکنون راضی به کم پاشی نشد 

 

کفپوش زرد صورتم  دیگر همیشه خیس بود

چون دست من از خستگی مشغول فراشی نشد

 

افتاده بر روی زمین بومی که رویایش شدی

افسوس حتی نقطه یی دیگر از آن ناشی نشد

 

مانند سنگی سفت شد حالا خمیر ذهن من

مخلوط آب و چسب هم کردم که... ؛ " گو آشی " ، نشد !

 

من ماندم و فواره و حوض و مجال زندگی

هرچند عشقم لایق تقدیم پاداشی نشد

 

 ▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

 http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html

 



/ 0 نظر / 21 بازدید