ایکاش می شد بخت را واکسینه کرد

 

ایکاش می شد بخت را واکسینه کرد

 

-روح مرا زندانی ِخود کرده در بند جنون  

انگار دارد می کـَند مغر مرا با نیشگون

 

بیزارم از همراهی و دردآفرینی هایتان -

ای لحظه های بی خود ِ تاریک و سرد و بد شگون

 

از بس که تنها مانده ام با سایه حرفم می شود

آیینه چنگم می زند با چشمهای غرق خون

 

دیوار ذهنم پر شده از عکسهای مثل هم

از متن های ثابت و اشعار پشت کامیون

 

با نقشه های دائم در رفتنم لبریز شد

ظرف شکستم پشت هم سمت رهایی تاکنون  

 

ایکاش می شد بخت را از بند بیماری جدا 

کرد از زمان کودکی مانند واکسیناسیون

 

 

▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀

ثبت شده در سایت شعر نو 

http://www.shereno.com/11576/11154/142001.html



/ 2 نظر / 10 بازدید
mohammad

مثل همیشه پر از احساس